حيات ما
ممات ما
قوت ما
با اينكه لايموت نبودي
تو ذكر بودي
ذكر مصيبتت
در
ر
ي
ت
مِ
گام هاي شيشه ات
وقتي زمين را گسل مي داد
با هزار دست به رقص
با هزار ساز به دست
تو مارهای مرا می خواباندی
تو هند بودی
تنها در یک خال و مشتی عطر
ابريشم است
راه رفتنت
بريده ي راهزن ها
دنیا را سکوت تو پر کرده،
از هیس هیس اژدهایم،که نمی خوابد.
باید در حلزونی گوش های تو فرو شوم
باید به دنبالت روان شوم
مثل خونی که
از رگ
زده ام
با آرشه ی ویلن.
از لرزه های موی اسب می آویزم
از بادها در دهلیزهای زمان،
از دود و دم چراغ جادو،
از ادامه ی قبای تو می آویزم
اما تو ارض می شدی،
هر چه طی می کردم.
در پاره های روحِ ولم در جهان
بی بود و باش
دخترانی به کوتاهی هایکو
با پاهایی،
-پاهایی به کوچکی یک نت-
بر موج های زلزله راه می روند
دل لرزانم،
بر خطوط حامل رود،
نیلوفری کبود.
من،خشتی از دیوار قلمدان بر می دارم و
از سوراخش به ویرانی نگاه می کنم.
فروردین 90
از تیغ آفتاب
خودکشی هایی در سرم بود
پلکم هم چنان که می پرید
چشمانم را با خود برد
دیشب چه بوسه ها
چه بوسه ها
آزاد در دهانم بود
حالا که دندانهامان ریخته
با پیری لبانمان چه کنیم؟
آه از کلمات اندک
گلوگاه تنگ
در ما سخنی بود، سخت
با تیغ، لخته حرفی از گلو در آوردیم
تفنگ ها نامش را زبان گرفتند
مادران گریستند
مرگ را، به تمامی زبان های زنده ی دنیا
از تحمل این همه هوای زنده مرد
روحش، تپق زنان به آسمان رفت
چه آشوبی،
صفیر کشان، تفنگ ها
مادران
آن کلمه ی غمگین...
برای دوستت دارم
زبان کام نگرفته می میرد
"دهانم پر از دهان توست" 1
لبالب خون
اصوات او را کشتند
این قلب من و این چاقوی تو
به شرط مشروطه
بازوانم را باز می کنم
بر سینه ی دیوار
در باغشاه دیگر درختی نیست.
----------------------------------------------------------------------------
1.پدرو پارامو اثر خوان رولفو
اردیبهشت 89
شیفته،
دستی ست که پیش می آید
اتفاقی بین انگشتان
که پس نمی رود
اتفاقی که می افتد و
نمی خواهد برخیزد.
در انگشتانم لمسی ست
و در روانی پاهام فلجی
که شیفته است
به لیوانی که برمی داری،
به کوچه ای که می گذری...
-و شیفته ام،به خواب
که تو را می بیند-
در گوشه های پنهان،
تو پنهانی و من
در گوشه هایت می خوابم
راز کلمه ی مستوری ست،
در بین درباره هایت
کلمه ای که پنهانش می دارم
راز،کلمه ی شیفته ایست
به معنای خود
و در معمای من
تنها تو،وقتی به ابتدا برمی گردی
پیش می آیی و
می مانی.
آبان ماه 88
غم هایمان زیادترند از هم
پنهان نشو صبور من،
بت سنگی!
این درد های پنهان در زخم استخوان،
این تخم آزادی،شکسته در شکاف گلو،
این بغض،جذام حنجره ام خواهد شد...
گلی از گریبانم، معجزه گر به تو رو کرده است
نیلوفر کبودی
از تن کمبودم،تهی از خون
بر فصل آب سینه ام پخش خواهد شد
از شفافیت رگ هایم چنان بگذر
که از دالان های بلوری صبح،
از گیسوان خواب زده ام چنان
که از سایه ی درختان تو در تو،
من حالی روانم
در خون شهر،سرریز از شعور خیابان،
در فاضلاب ها روزی،هم را نجات خواهم داد
بیا و میتت را بردار
در بازوان سنگی ات
انقدر صبر کن که برخیزد.
تیرماه 88
-----------------------------------------------------------
"تحشیه نویسی بر متنی لاموجود"
نوشتن در حاشیه یا از حاشیه یا بر حاشیه،فرقی نمی کند.این حاشیه بر متنی است که نیست،بر زندگی،که در گذر است...این روزها عجیب دل بسته ام به حال،حال گرفته ای که از هر طرف خبرهای بدی می آورد.زندگی خوش نیست.درد دارد.اما ما هم قرص و دواهای خودمان را داریم(خواب،عشق،سفر،...)این روزها نمی شود سیاسی نبود.نمی شود چشم بست به این اوضاعی که همه را،آگاه یا نا آگاه،در موج خود غرق کرده است....از خون،از مرگ،از این کشته ها دلم بی حد می گیرد.حق ما این نیست.سهم ما این نیست.این را گفتم من باب غصه هایی که این اواخر بدجور روی دلم مانده بود و نشخوار آدمی هم که حرف است...هر چند این تمام این همه نیست...
…
این نوشته ی کوچک حال من بود.شاید بیشتر از حالم بنویسم هر بار.بی دلیل میلم کشیده سمت حرافی.گوش هم که بسیار است،شکر.البته در توان شنیدن مورد تردید!این روزها به این فکر می کنم...
"مگر نمی بینی که درد همگانی شده،طبیبان بیمار و خلق در معرض نابودی اند."
غزالی
-----------------------------------------------------------------------------
پس از تحریر:
لطفاً برگردید و شعر را از اول بخوانید.این حواشی حواس شما را هم پرت کرده است.
موی آدم ها سفید است
گندم آرد است
است آسیاب من بود
می گشت و می گشت
تحمل بسیار است
رنج نیز
حال بیمار است
زمین نیز
شر در کار است
داد،داد از این روزگار لا کردار
از تلألو طلایی آفتاب غروب
از جوال ها
از هرم آتش بعد از برداشت
گندم از غلاف های بسته اش گریخت
از پوست دخترکان هم
چون خنجر آخته بر گونه ها خنجی زد
پس در پس کوهها پنهان شد
یک روز
خورشید خودش را لای پره ها انداخت و رفت
او مرده است و
آسیاب من ایستاده بود.
اسفند ماه ۸۷
-------------------------------------------------
با بسیاری تاخیر:
نقد/برداشت پژک صفری بر/از شعر سال-مرگ دروبلاگ خودش .با سپاس از او.
سنگت را به سینه ام بزن
بر سینه ام بگذار
شیر سنگی با پاهای بریده بریده اش
بر خشکزار تنم راه می افتد
در ایست،بازرسی ست که جیب های تنم را می کاود
این که توی شکمت قایم کردی می دانی،
قاچاق بچه است؟
سرباز!تفهیم اتهام به متهم به صورت نامفهوم!
فقط زود وظیفه ی مقدست را انجام بده
جرم آنقدر پیچیده ست که
ما هم باید در شیر فهم کردنش کمک کنیم
شیر نمی فهمید،نمی فهمید که وقت رفتن شده
در تب ۴۰ درجه
هذیان گو،می افتد در ادامه ی نافش از زندگی
دیدم که جیب های تنم را که گشودند
او از دلم بیرون جهید و
گریخت.
غمناک مایع سفید لرزانی ست
وقتی که در فقدان
از پستانی فرو می لغزد
وقتی که مثل اشک چشم شور و تلخ
وقتی که خوراک سنگ شود
باید فرار کنیم
قاچاقی تا آن ور مرز اما...
تو شیر را توی سینه ات قایم کن
کسی نمی بیند.
کسی نمی بیند،
کسی نمی بیند که من غمگینم
سنگینی سنگ در سینه ام
از نفس افتاده ست
پایم بریده از راه
دل می برم.
هرچند پا بریده رفته از مرزها
راه قبرستان را خوب بلد است
نه فتحی
نه رشادتی و
نه افتخاری
اما،
این شیر را بر مزارم بگذار.
بهمن ۸۷
--------------------------------------------------------------------------
نظر خواهی برای این پست فعال می باشد.عزیزانی که قصد صحبت های در گوشی دارند پیام خصوصی بگذارند.
پاييز در مجاورت من بود
با لبان متورم از كبود
مست در نهايت پياله هايي كه مي توانست
آنقدر خسته ي بي مرگ رو به قبله
پاييز از مجاورت من رد شد
همروح
همتن
اي كلمه ي عجيب!
با آن چه در مجاورت من بود
(آيا هست، خواهد بود)
جايي براي مجاورتت مي ماند؟
از جوجه هايي كه آخر پاييزند
بپرس
پاييز مست من ، به خانه بر نخواهد گشت؟
دلتنگ تر شبيه پنجره اي
به خانه باز مي شوم و نيست
آيا كجاي من
تو چگونه ي من
بودنت چرا مي تواند باشد؟
جايت خاليت
در تنهايي، افسردگي، زرد،بي برگ، لخت، زديم
به يادي كه نوستالژيك بود
بانگ نوشانوش
ماه آذر بود.
دی ماه ۸۷
آدم به حرف کشته و مرده ست
ما زنده از گلایه که نشخوارمان
این است شکل رنجوری از کلمات
علاف!
از پنجره به بیرون نگاه کن
آیا نباید من آن زن محوی باشم
که در جیبهای روپوشش هر روز
از سر کار زناشویی می آورد
و زندگی آنقدر خانوادگیست
که عکسش هرگز از آلبوم پیش تر نخواهد رفت
عکسی که به آینه نگاه می کنم
به هم ریخته از چهره ی ریخته ام
از ریخت ریخته
افتاده بر دستانم خرده شکسته هایی از صورت
نقاش!
آیا مرا که لبِ لب پریده ای دارم،
می توان جا زد جای باسمه ای از مونالیزا،
خبر کوچکی درحراج روزانه
مرا که از روزنامه تنها روزم
آگهی های دعوت به همکاری
و از باقی روز تنها شب
حیوان شب زیستی که از تلألو چشمانش
چند کرورتخت خواب روشن می شود
راستی چند کرور؟
...
مؤلف،نویسنده،کلاش،حراف...صحاف!
بیا مرا جلد کن و در طاقچه بگذار
فردا،
از راه مخفی عطف می زنم بیرون.
17شهریور87
با چمدان هایی که به خانه نمی روند
از خیابان بر می گردم
با جدول های روز
جدول های شب
در هیچ خانه ای نمی نشینم
بگذرم دامن کشان
ای یار،
ای خراب تر از من!
در خانه های له شده از اندوه
بنویس رنگ مرا در روز
در شب
تا خانه ی سیاه رنگ ببازد
ای مرغابی در خانه ی برکه،
مهتاب در خانه ی ماه،
بوسه در خانه ی لبانم
انقدر خوبی و من
به خانه بر نمی گردم.
من بیمار غربتی هستم
که به تمام زبان های زنده ی دنیا
حرف مرا نفهمید
حتی زبان لَخت و مرده ای
که از گوشه ی دهانم آویزان بود
در آستانه ی چمدان هایم
پا به کوچه می گذارم
کوچه در خانه ی خیابان
خیابان در خانه ی شلوغ شهر
خیابان خانگی ام را بقچه پیچ
در انزوای چمدانم پنهان می کنم
آنگاه تنها امنیت من در آن است
آنگاه که از تقاطع می گذرم افقی ام
آنگاه که از پل هوایی می ریزم مرا
عمودی بنویس.
===
در خانه ی نوستالژیا
سیگارکردن جهان
حالا میان دود کردن یا نکردنش
تنها هوس من ایستاده است.
شهریور87
1
مثل کسی که از زیارت دریا برگشته باشد
ماهی هامان خیس
با شمع روشنی
این خط را بگیر و برو
از این دریا به اقیانوس من قدم بگذار
به بوسه ای آسان می شود
رستگاری در ترمینال جنوب.
2
بی ابرها هوا را تر کرده اند
ماهی های پر درآورده ای که در شرجی شناورند
دهن از تنفس دهانت اگر بردارم
هوا به دشمنی ام خواهد مرد
جدای تو
در این اتاق های بی هوازی
ناچارم از ریه هایی دو گانه سوز
گاه آدمم/پری دریایی
جای تو که نفس می کشم
ماهی
3
در ما کولیانی به کوچ دم به دم
گاه به گرمای در همیده گی که برف ها را آب می کند
گاه به خنکای سطح با شب خوابیده ی پوست
گاه به اعتدال جهان بین دو دست
یک روز هم هوا گرم و خشک باشد اگر
بی چتر به بارانی ات خواهیم رفت.
4
در کوچه های کوچک بن بست
به قهر خدا خراب می شود
هر ارتفاعی که پی بگذاریم
پس به سلامتی سکوت جامی به جام خدا می پیچانیم
و از هر بار تماس زبانهامان
کلمه ای تازه زاده
آمُخته ی حرارت لبهامان
آمیخته ی آب دهان و نفس
آویخته ی پیچیدگی بدن های مرتفع
"کلما"
5
به راه که رفته دلم می گیرد
دلم در مشت بسته ام تنگ است
بر صندلی کناری اتوبوس
چطور از خم جاده همسفری بتراشم
که بیش و کم شبیه تو باشد؟
6
خوابی سبک برای غرق شدن کافیست
با موجهای حاشیه ی بوشهر
رفتیم و رفتیم رقصان
منگ آخرین تانگو
در کافه های مثالی پاریس.
7مهر86
خارج ازمتن:
از این بعد تنها پیامهایی که در رابطه با شعر باشند در صفحه ی کامنت ها نمایش داده می شوند.سایر پیامها به سمع و نظر شخص خودم خواهند رسید و نه هیچ غیری(تنها به نظر البته!)...باشد که پیشرفتی حاصل شود.