تبليغاتX
من لال
 

شیفته،

        دستی ست که پیش می آید

         اتفاقی بین انگشتان

                        که پس نمی رود

اتفاقی که می افتد و

                    نمی خواهد برخیزد.

 

در انگشتانم لمسی ست

و در روانی پاهام فلجی

                  که شیفته است

به لیوانی که برمی داری،

به کوچه ای که می گذری...

 

-و شیفته ام،به خواب

             که تو را می بیند-

 

در گوشه های پنهان،

تو پنهانی و من

          در گوشه هایت می خوابم

راز کلمه ی مستوری ست،

        در بین درباره هایت

کلمه ای که پنهانش می دارم

راز،کلمه ی شیفته ایست

                             به معنای خود

 

و در معمای من

تنها تو،وقتی به ابتدا برمی گردی

               پیش می آیی و

                             می مانی.

 

آبان ماه 88

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 16:3 توسط سیما بازیار |

 در خون شهر غرقه شدیم

غم هایمان زیادترند از هم

پنهان نشو صبور من،

   بت سنگی!

این درد های پنهان در زخم استخوان،

این تخم آزادی،شکسته در شکاف گلو،

این بغض،جذام حنجره ام خواهد شد...

 

گلی از گریبانم، معجزه گر به تو رو کرده است

نیلوفر کبودی

از تن کمبودم،تهی از خون

بر فصل آب سینه ام پخش خواهد شد

از شفافیت رگ هایم چنان بگذر

 که از دالان های بلوری صبح،

از گیسوان خواب زده ام چنان

که از سایه ی درختان تو در تو،

 

من حالی روانم

در خون شهر،سرریز از شعور خیابان،

در فاضلاب ها روزی،هم را نجات خواهم داد

 

بیا و میتت را بردار

در بازوان سنگی ات

انقدر صبر کن که برخیزد.

 

                            تیرماه 88

-----------------------------------------------------------

"تحشیه نویسی بر متنی لاموجود"

 

نوشتن در حاشیه یا از حاشیه یا بر حاشیه،فرقی نمی کند.این حاشیه بر متنی است که نیست،بر زندگی،که در گذر است...این روزها عجیب دل بسته ام به حال،حال گرفته ای که از هر طرف خبرهای بدی می آورد.زندگی خوش نیست.درد دارد.اما ما هم قرص و دواهای خودمان را داریم(خواب،عشق،سفر،...)این روزها نمی شود سیاسی نبود.نمی شود چشم بست به این اوضاعی که همه را،آگاه یا نا آگاه،در موج خود غرق کرده است....از خون،از مرگ،از این کشته ها دلم بی حد می گیرد.حق ما این نیست.سهم ما این نیست.این را گفتم من باب غصه هایی که این اواخر بدجور روی دلم مانده بود و نشخوار آدمی هم که حرف است...هر چند این تمام این همه نیست...

این نوشته ی کوچک حال من بود.شاید بیشتر از حالم بنویسم هر بار.بی دلیل میلم کشیده سمت حرافی.گوش هم که بسیار است،شکر.البته در توان شنیدن مورد تردید!این روزها به این فکر می کنم...

 

"مگر نمی بینی که درد همگانی شده،طبیبان بیمار و خلق در معرض نابودی اند."

غزالی

 -----------------------------------------------------------------------------

پس از تحریر:

لطفاً برگردید و شعر را از اول بخوانید.این حواشی حواس شما را هم پرت کرده است.

 

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 11:44 توسط سیما بازیار |

آب روان است

موی آدم ها سفید است

گندم آرد است

است آسیاب من بود

             می گشت و می گشت

 

تحمل بسیار است

رنج نیز

حال بیمار است

زمین نیز

شر در کار است

داد،داد از این روزگار لا کردار

 

از تلألو طلایی آفتاب غروب

از جوال ها

از هرم آتش بعد از برداشت

گندم از غلاف های بسته  اش گریخت

از پوست دخترکان هم

چون خنجر آخته بر گونه ها خنجی زد

پس در پس کوهها پنهان شد

 

یک روز

خورشید خودش را لای پره ها انداخت و رفت

او مرده است و

آسیاب من ایستاده بود.

 

اسفند ماه ۸۷

 

-------------------------------------------------

با بسیاری تاخیر:

نقد/برداشت پژک صفری بر/از شعر سال-مرگ دروبلاگ خودش .با سپاس از او.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 10:35 توسط سیما بازیار |

رود،رودی روان کن

سنگت را به سینه ام بزن

بر سینه ام بگذار

شیر سنگی با پاهای بریده بریده اش

بر خشکزار تنم راه می افتد

 

در ایست،بازرسی ست که جیب های تنم را می کاود

این که توی شکمت قایم کردی می دانی،

قاچاق بچه است؟

سرباز!تفهیم اتهام به متهم به صورت نامفهوم!

فقط زود وظیفه ی مقدست را انجام بده

جرم آنقدر پیچیده ست که

ما هم باید در شیر فهم کردنش کمک کنیم

 

شیر نمی فهمید،نمی فهمید که وقت رفتن شده

در تب ۴۰ درجه

هذیان گو،می افتد در ادامه ی نافش از زندگی

دیدم که جیب های تنم را که گشودند

او از دلم بیرون جهید و

                     گریخت.

غمناک مایع سفید لرزانی ست

وقتی که در فقدان

از پستانی فرو می لغزد

وقتی که مثل اشک چشم شور و تلخ

وقتی که خوراک سنگ شود

 

باید فرار کنیم

قاچاقی تا  آن ور مرز اما...

تو شیر را توی سینه ات قایم کن

                               کسی نمی بیند.

 

کسی نمی بیند،

کسی نمی بیند که من غمگینم

سنگینی سنگ در سینه ام

                      از نفس افتاده ست

پایم بریده از راه

             دل می برم.

 

هرچند پا بریده رفته از مرزها

راه قبرستان را خوب بلد است

نه فتحی

     نه رشادتی و

         نه افتخاری

             اما،

          این شیر را بر مزارم بگذار.

                                         بهمن ۸۷

--------------------------------------------------------------------------

نظر خواهی برای این پست فعال می باشد.عزیزانی که قصد صحبت های در گوشی دارند پیام خصوصی بگذارند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 14:54 توسط سیما بازیار |


«مولف مریض»

شخصی می خواهد رو به ممات برود

به انجماد که پس پوستم است

دست مرا ول کن که رفتنی ام

 

اگر نمی دانستم

نمی دانستم که دسته ی دلقک ها در مغز من چه می کنند

اگر نمی دانستم

نمی دانستم که شیاطین سرخ و آبی در مغز من چه می کنند

چنین زلف آشفته و خوی کرده و گریان لب و مست

به روانخانه بر نمی گشتم

-دیر گاهی فرشته عذاب می نمود و

میت تمکین نمی نمود-

 

سترگ٬

ایستاده در دهان تنهایی

در خلاء می هوازیم

به یمن خودم٬تنها خودم  جان سخت ترم.

و دست مرا که سرد است

و قلب مرا که پر خون است

و مغز مرا که رنجور است

هر لحظه بیشتر٬بیشتر٬بیشتر رها کن

تا به سایه ام هم بگویم درک نه٬ترکم کند به درک بروم

بنشینم در آینه برای تو بنویسم

و فرض کنم خودم نیستم

فرض کنم مرگ مولف

               فرض کنم مخاطب عزیز.

 

دی ماه ۸۷

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 11:6 توسط سیما بازیار |

پاييز در مجاورت من بود

با لبان متورم از كبود

مست در نهايت پياله هايي كه مي توانست

آنقدر خسته ي بي مرگ رو به قبله

پاييز از مجاورت من رد شد

 

همروح

همتن

اي كلمه ي عجيب!

با آن چه در مجاورت من بود

 (آيا هست، خواهد بود)

جايي براي مجاورتت مي ماند؟

از جوجه هايي كه آخر پاييزند

بپرس

پاييز مست من ، به خانه بر نخواهد گشت؟

دلتنگ تر شبيه پنجره اي

به خانه باز مي شوم و نيست

آيا كجاي من

تو چگونه ي من

بودنت چرا مي تواند باشد؟

 

جايت خاليت

در تنهايي، افسردگي، زرد،بي برگ، لخت، زديم

به يادي كه نوستالژيك بود

بانگ نوشانوش

ماه آذر بود.

 

دی ماه ۸۷

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 14:36 توسط سیما بازیار |

 

آدم به حرف کشته و مرده ست

ما زنده از گلایه که نشخوارمان

این است شکل رنجوری از کلمات

 

علاف!

از پنجره به بیرون نگاه کن

آیا نباید من آن زن محوی باشم

که در جیبهای روپوشش هر روز

از سر کار زناشویی می آورد

و زندگی آنقدر خانوادگیست

که عکسش هرگز از آلبوم پیش تر نخواهد رفت

عکسی که به آینه نگاه می کنم

به هم ریخته از چهره ی ریخته ام

از ریخت ریخته

افتاده بر دستانم خرده شکسته هایی از صورت

 

نقاش!

آیا مرا که لبِ لب پریده ای دارم،

می توان جا زد جای باسمه ای از مونالیزا،

خبر کوچکی درحراج روزانه

مرا که از روزنامه تنها روزم

آگهی های دعوت به همکاری

و از باقی روز تنها شب

حیوان شب زیستی که از تلألو چشمانش

چند کرورتخت خواب روشن می شود

راستی چند کرور؟

...

مؤلف،نویسنده،کلاش،حراف...صحاف!

بیا مرا جلد کن و در طاقچه بگذار

فردا،

از راه مخفی عطف می زنم بیرون.

 

17شهریور87

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 11:22 توسط سیما بازیار |

“Homesick”

 

با چمدان هایی که به خانه نمی روند

از خیابان بر می گردم

با جدول های روز

جدول های شب

در هیچ خانه ای نمی نشینم

بگذرم دامن کشان

 

ای یار،

ای خراب تر از من!

در خانه های له شده از اندوه

بنویس رنگ مرا در روز

در شب

تا خانه ی سیاه رنگ ببازد

ای مرغابی در خانه ی برکه،

مهتاب در خانه ی ماه،

بوسه در خانه ی لبانم

انقدر خوبی و من

به خانه بر نمی گردم.

 

من بیمار غربتی هستم

که به تمام زبان های زنده ی دنیا

حرف مرا نفهمید

حتی زبان لَخت و مرده ای

که از گوشه ی دهانم آویزان بود

در آستانه ی چمدان هایم

پا به کوچه می گذارم

کوچه  در خانه ی خیابان

خیابان در خانه ی شلوغ شهر

خیابان خانگی ام را بقچه پیچ

در انزوای چمدانم پنهان می کنم

آنگاه تنها امنیت من در آن است

آنگاه که از تقاطع می گذرم افقی ام

آنگاه که از پل هوایی می ریزم مرا

عمودی بنویس.

===

در خانه ی نوستالژیا

سیگارکردن جهان

حالا میان دود کردن یا نکردنش

تنها هوس من ایستاده است.

 

شهریور87

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 10:1 توسط سیما بازیار |

 

1

مثل کسی که از زیارت دریا برگشته باشد

ماهی هامان خیس

با شمع روشنی

این خط را بگیر و برو

از این دریا به اقیانوس من قدم بگذار

به بوسه ای آسان می شود

رستگاری در ترمینال جنوب.

 

2

بی ابرها هوا را تر کرده اند

ماهی های پر درآورده ای که در شرجی شناورند

دهن از تنفس دهانت اگر بردارم

هوا به دشمنی ام خواهد مرد

                             جدای تو

در این اتاق های بی هوازی

ناچارم از ریه هایی دو گانه سوز

گاه آدمم/پری دریایی

جای تو که نفس می کشم

                                      ماهی

 

3

در ما کولیانی به کوچ دم به دم

گاه به گرمای در همیده گی که برف ها را آب می کند

گاه به خنکای سطح با شب خوابیده ی پوست

گاه به اعتدال جهان بین دو دست

یک روز هم هوا گرم و خشک باشد اگر

                   بی چتر به بارانی ات خواهیم رفت.

 

4

در کوچه های کوچک بن بست

به قهر خدا خراب می شود

هر ارتفاعی که پی بگذاریم

پس به سلامتی سکوت جامی به جام خدا می پیچانیم

و از هر بار تماس زبانهامان

کلمه ای تازه زاده

آمُخته ی حرارت لبهامان

آمیخته ی آب دهان و نفس

آویخته ی پیچیدگی بدن های مرتفع

                                            "کلما"

 

5

به راه که رفته دلم می گیرد

دلم در مشت بسته ام تنگ است

بر صندلی کناری اتوبوس

چطور از خم جاده همسفری بتراشم

که بیش و کم شبیه تو باشد؟

 

6

خوابی سبک برای غرق شدن کافیست

با موجهای حاشیه ی بوشهر

رفتیم و رفتیم رقصان

منگ آخرین تانگو

در کافه های مثالی پاریس.

 

7مهر86

 

 

خارج ازمتن:

از این بعد تنها پیامهایی که در رابطه با شعر باشند در صفحه ی کامنت ها نمایش داده می شوند.سایر پیامها به سمع و نظر شخص خودم خواهند رسید و نه هیچ غیری(تنها به نظر البته!)...باشد که پیشرفتی حاصل شود.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:26 توسط سیما بازیار |

 

شهر هوس های کوچک من!

                          شهر بزرگ!

                                   تو مال منی.

 

در تور های سیاحتی ماهی گیر،

ما تمام سفرهایمان را

ظرف هشتاد روز انجام می دهیم

و گوشه ی دنیا جای راحتی است،

برای آرامش یک ماهی...

مارکوپولوی کوچکی هستی

قرار نگرفتی به آغوش بی قرار من...

ما در بلا سرگردانیم

تا سر بگردانیم از دنیا

خانه در خودش جمع می شود و دنیاست

 

در راهرو ها حضور من است

در خیابان ها یاد تو!

شهر بزرگ مال من است

من مال این خانه

تو مال خیابان ها

 

سنگ صبور می ترکد عاقبت،

تا دریا را سیل بردارد

خونم را خودکشی می کنم و

تن دکولته ام را

به آغوش تو می اندازم.

 

 

27 آذر ماه 84

 

-------------------------------------------------------------------------------

دلم خواسته شعر قدیمی بگذارم.

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 21:24 توسط سیما بازیار |