از لایه های زبانم
مادری در می آید
گنگ
که هر چه می کشد این الفاظ را
دوستت دارم نمی شود
درمان غربت این پهنه ی نامادری
-وقتی که اتفاق از لب مان می افتاد
و کلمه جان ما بود
آنگاه که شتر
لفظ باربری بود،کوهان رنج های بشر بر پشت
از اتفاق
لب ما افتاد
و از دهان بی شکلمان
کلمه به شکل شیری پوست می درید
(با پنجه هایی که می خواست)
می خواست تا زبان مرا نقبی
به واژه های گمشده ام باشد.-
از پرزهای حنجره ام
آمد کنار تو بنشیند
این کودکی که روی لب مادر آفریده شد
بوسیدنی تر است از همه ی کتابهای مقدس
که آفریده جهانی دیگر
تنها از دو کلمه.
بهمن ماه 85
بگو این عکسش
- من مردی ام که جنگ می روم-
به ناموسی
به نان شب
به احتیاج آدم های همیشگی/هر جایی
بگو همین که نشسته گوشه ی سمت چپ
نشسته روی این مین
همین که سگ دویده
خر دویده
قدم به قدم قدم روها
حالا خسته،نشسته روی این مین
بگو به روحش
که یادش رفته از خانه بردارد
خودش است
خودش با خنده ی کج،چشم کج،دست کج
در سراشیب کج،که زنده است به جان تو و نان شب
بگو وصیت کرده برو
به خواب سربازهای اجنبی
بترسانشان ازمرگ مفاجات
به تأثیر
با لبهای مادر مقدس
با حرفهای خون به جگر خودت
...
به مادرم بگو دستم رفته
لا به لای مین ها برایتان نان بیاورد.
اردیبهشت 86