این است پراکنده های من
چون پاره های پیکر اوزیریس
خواهرم با خط زنده کن بر قنداقم نوشته بود
برمی گردی از جریان نیل
و جسدهای بی شمار مرا در انتظار
براهرم/خوادرم سلام کن!
به رگهای بسته ام
به جمجمه/ بند انگشت/ به زخم گوشه ی لب
روزی اگر جریان نیل خون جاری من می شد
و خاطره ام باز می آمد
تمام می شدم
مثل روزی که اول،
خدا باد بود و می وزید در رگ های خمیری مان
...
در پیچاب های رود،حلقوی خط هیروگلیفت
گم پاره ای از جوارحم
نمی شناسی خطوط ناقص مرا
که کوچک بودیم و من سر راه رفتم
سر خود رفتم،گم
بیا بخوان از کفنم این خطوط خاطی را
دستت را به من بده برادر
که تمام بشود من،تمام بشود مردگی ام/شعر
بیا که اول دست تو موی من بود
و گونه ی من لب تو
ما یکی، تو/ من/ مایی که نصف شده از جریان تیز رود
دستم را به من بده، با سر انگشتانت
***
جای خودم خالیست
تو را مثله می کنم
می چسبانم جای سپیدی های متن.
اردیبهشت 86
خواهرم خندید
دندانهاش را آل برد
و از پژواک اسمش بر دیوار های شهر پیر مادرزاد شد
خواهرم شعار بود
می نوشتمش خون می ریخت
روی لبت هنوز زخم نشده
بوسه ای که خون حرف را بمکد
به چروک های من نگاه کن!
از گلویم شروع شد
می نویسم از ارواح گمشده
می آید
جذام سبزی به شیارهای تنش
از نمور تاریخِ کمد دیواری خانه
رب النوع جنگِ من
کوچولوست،نمی فهمد
هیچ کس نمی آید بچه!
فقط خدا بود که از این جهنم بردم جهنم بعدی
ببین از رگ هام کرم در آمده
من هیچ وقت،نه...من آدم بودم.
چطور یادش رفته اسم شب
که از دالان های هفت در رد نمی شود
جان ندهد به گلوله ی نگهبان ها
دختر یاغی که از خوابم می گذرد
از دهلیز ها می گذرم
اسم شب بر لبم است
بوسه
می سپارمش به نگهبان ها
در انزوای کوچکی فرو رفته در رحم خود
انتظار آمدنم را
کجام من؟
واگویه
واگویه
واگویه
خواب که بروم
کاغذ ها زبان باز می کنند
می نویسند به جد اندر جدم فحش
از دست پاهایی که می نویسم و
راه نمی افتند.
6/3/8۶