این است پراکنده های من
چون پاره های پیکر اوزیریس
خواهرم با خط زنده کن بر قنداقم نوشته بود
برمی گردی از جریان نیل
و جسدهای بی شمار مرا در انتظار
براهرم/خوادرم سلام کن!
به رگهای بسته ام
به جمجمه/ بند انگشت/ به زخم گوشه ی لب
روزی اگر جریان نیل خون جاری من می شد
و خاطره ام باز می آمد
تمام می شدم
مثل روزی که اول،
خدا باد بود و می وزید در رگ های خمیری مان
...
در پیچاب های رود،حلقوی خط هیروگلیفت
گم پاره ای از جوارحم
نمی شناسی خطوط ناقص مرا
که کوچک بودیم و من سر راه رفتم
سر خود رفتم،گم
بیا بخوان از کفنم این خطوط خاطی را
دستت را به من بده برادر
که تمام بشود من،تمام بشود مردگی ام/شعر
بیا که اول دست تو موی من بود
و گونه ی من لب تو
ما یکی، تو/ من/ مایی که نصف شده از جریان تیز رود
دستم را به من بده، با سر انگشتانت
***
جای خودم خالیست
تو را مثله می کنم
می چسبانم جای سپیدی های متن.
اردیبهشت 86